پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389
چشمامو بستم
تو رو دیدم
واسه ی یه لحظه
تو رو تو آغوش می گیرم
چشامو باز کردم
تو رو ندیدم
واسه ی همیشه
تورو از دست دادم
دیگه نمی خوام کنارم نباشی
حتی واسه یه لحظه تنهام بذاری
روز اول که تو رو دیدم
واسه یه لحظه دنیا رو ندیدم
لحظه آشنایی که میگن جاودانس
تو با رفتنت اونو ازم گرفتی
دیگه نمی خوام
باشم بی تو
ذره ذره ی وجودم می تلبه تو رو
روز دوم که رفتنت گذشت
سهیه ی مبهم خاکستری وجودم خاکستری ترم شد
دوشنبه 1 شهریور ماه سال 1389
کاش چو پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزویم تک به تک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
و... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم می خواند ...شعری آسمانی
در کنارو قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهایی
نغمه ی من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطرغم می ریخت به دل ها
پیش رویم :
چهره ی تلخ زمستان
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه ودردوبدگمانی
کاش چو پاییز بودم اما من تنها تک برگ پاییزی هستم که با باد مقابله می کنم اما در آخر این منم که با باد هم نوا شده و به سوی آینده ای نا معلوم قدم بر می دارم.
تک برگ پاییزی
دوشنبه 18 مرداد ماه سال 1389
یه وقتایی یه تغییراتی تو زندگی به وجود میاد که تو نمی تونی جلوشو بگیری مثل وقتی که مجبوری تمام دوستای قدیمیت رو رها کنی وبه آینده بری آینده ای که برای ساختن اون خیلی چیز ها رو از دست می دی.
من امسال به دبیرستان رفتم محلی پرازاسترس برای امتحانی که سرنوشت ما رو رغم می زنه والبته جدا از همه این ها تابستون رو هم از ما می گیره چون مدرسه ها از تابستون شروع می شه اما بد تر از همه این که باید از همه دوستات جدا بشی ...................... وبوم تموم شوخی ها بای بای تموم شادی ها بای بای گروه عزیزم بای بای دوستای خوبم م. ت. ج خدا حافظ ؛وسلام ترس از فردا سلام زندگی خشک
خداحافظ زندگی
چهارشنبه 13 مرداد ماه سال 1389
| موضوع: عاشقانه
دلم تنگ برای پاییزبرای سرما برای برف برای قدم زدن تو فصل سرد برای عاشق وشیدا شدن برای فریاد دوست دارم تا مغز استخون یخ زدن و جیک نزدن برای دستای گرمی که یه روزی مال من بود اما حالا یکی دزدیدتش گرما اومد جای اونو پر کرد اما تو دل من هنوز یه جای خالی که داره پر می کشه برای صاحبش من از فصل سردم فصل قدم زدن زیر بارون .
شاکی ام از ت خدا متنفرم ازت فردا کاش می شد بیاد پاییز اما هیچ وقت نشه تموم. آخرشم نیومدی نامرد این تابستونم با گرماش دل منو آب کرد. دیگه نمی گم چرا چون جونی نمونده تو رگهام اما با سرما می نویسم رو شیشه فردا ازت متنفرم فردا
سه شنبه 12 مرداد ماه سال 1389
| موضوع: عاشقانه
تیغ عشقت تو دستمه
اسم نازت رو لبمه
شاهرگمو میزنم
دریای خون لباسمه
ادامه مطلب
سلام شروع راه خداحافظ پایان راه. اما راه کجاست وقتی می گی سلام شده باخودت بگی اون کی که بهش سلام می کنم کی از کجاس به کجا می ره؟
قصه دخترهم بایه سلام شروع شد سلامی که بوی عشق می داد .
ادامه مطلب
پنجشنبه 7 مرداد ماه سال 1389
| موضوع: عاشقانه
عروسک
دیگه اجازه نمیدم بخوای به بازی م بگیری
مثل عروسک بشینیم هر وقت که خواستی ببینیم
دیگه نمیخوام عشق من بازی دستتای تو شه
دیگه نمیخوام اشک من خنده لبهای تو شه
میخوام که اینبار رفتنم تلافی کار تو شه
دیگه نمیخوام موندنم باعث ازاز تو شه
حالا دیگه کار دلم گذشته از نفرین تو
دیگه گذشت اب از سرم نمیشه خام حرف تو
دیگه حتی تو خیالم نمیخوام دست تو بگیرم برو
به یاد عشق تو باشم به پای اون چشمات بمیرم برو
اینو بدون که روزگار تو رم به بازی میگیره
یه روز میبازی دلت و اونم به خنده میگیره
حالا دیگه عروسک حرف تو رو نمیخونه
اون دیگه عاشق تو نیس
با تو دیگه نمیمونه
به اون خدا عشق تو رو تو سینه خاموش میکنم
پا روی عشقت میذارم تورو فراموش میکنم
تو هم اسیر هوسی اینم یه درده واسه تو
بدون که اه گریه هاس گرفته اون دامنتو
دیگه حتی تو خیالم نمیخوام دست تو بگیرم برو
به یاد عشق تو باشم به پای اون چشمات بمیرم برو
چهارشنبه 18 فروردین ماه سال 1389
خیلی دیر رسیدی ای دوست
هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن
من فقط یه استخونم
ببین چی کردی با این دل
فکر کن فقط یه لحظه
نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر
وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر
حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن
منو به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر
فقط تا هفت روز سیاه تنت کن
شبای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت عمری که بردی باشه حرومت
فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم
تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم
دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است.
دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389
چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی . سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه . اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد .
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اون قدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی : جالبه . پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه . توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده . پسرم اون قدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی : خیلی خوبه . پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد . الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده . پسرم اون قدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 3000 متری بهش هدیه داد !
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه ؟!
سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم ؛ راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی ؟!
چهارمی گفت : دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه !
سه تای دیگه گفتند : اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت : نه ! من ازش ناراضی نیستم . اون دختر منه و من دوستش دارم . در ضمن زندگی بدی هم نداره .
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 3000 متری هدیه گرفت !!!